محمد بن على بن محمد شبانكاره اى
180
مجمع الانساب ( فارسى )
است بايد كه از آن تو باشد دمشق خواجه شبانكاره را بستد و از دست امراى ايغور بيرون برد و نامزد ملك نصرة الدين كرد ملك نصرت مبشران فرستاد بدين احوال پس چون دمشق خواجه هنوز ازمال دنياوى پر نبود پسر خواجه فخر الدين الاشترخانى متصدى حكومت شد و پنجاه هزار دينار زر تقبل كرد و نقد بداد سال اول حكومت به وى دادند و به ولايت آمد نام او احمد و يك سال حكومت راند ملك نصرت در خيل دمشق بماند . چون ملك عز الدين عبد العزيز راه نيابت دمشق يافت معين نصرة الدين گشت و ولايت به وى ارزانى داشتند و هر حكمى كه متضمن مصالح او بود حاصل كرده با يرليغ و پايزه و چماق و شمشير به عظمتى كه فلك خيره ماندى به شبانكاره آمد و حكم داشت با ايلچى كه نظام الدين را مؤاخذت كرده به حضرت آورند . هرچند نظام الدين گفت كه مرا با تو موافقت است و هرچه مراد تست هم در ولايت تمام كنم و ايلچى را تعهد داده بازگردانيم نصرة الدين بر راه استبداد ايستاد تا نظام الدين به ضرورت عازم شد و خود صلاح كار نظام الدين در آن بود . چون به اردو رسيد مال بسيار بريخت و دمشق خواجه مريد و معتقد او گشت و هم در آن مدت نصرة الدين را معزول گردانيد و ايلچيان فرستاد و او را در مطالبه و مصادره كشيدند و قريب شش ماه در ولايت شبانكاره مأخوذ و محبوس و معذب بود عاقبت عازم اردو شد و خيلى تحمل مشقت كرد و او را جدى تمام بود و سه نوبت به دمشق خواجه رسيد از وى سؤال كرد كه التماس او چيست ؟ اگر حكومت است تا بدهم . او هيچ نگفتى و ثبات مىنمود . اما نظام الدين در ولايت حكومت مىراند . و چون نظام الدين نماند و دمشق خواجه نيز درگذشت ناگاه برخاست و به ولايت بازآمد گويى ضمير او از زوال عمرش آگاهى داد . چون قريب چهل و هفت هشت روز بود كه باز وطن خود آمده و به مرمت احوال ماضى كه خللپذير شده بود مشغول شد او را علتى روى نمود كه سرسام گويند و بدان مرض درگذشت . رحمة اللّه عليه . وفات او در شهور سنهء تسع و عشرين و سبع مائه [ بود ] . ملك معظم تاج الدنيا والدين جمشيد بن اسماعيل عز نصره و در آن زمان كه ملك نصرة الدين به ايگ بازآمد حكومت شبانكاره از حكم علىپاشا ، ملك تاج الدين جمشيد بن ملك بهاء الدين داشت برادر كوچكتر نصرة الدين